Monday, March 10, 2008

خونه جدید

بالاخره ما هم بلاگفا نشین شدیم
البته اینجا رو حذف نمی کنم برای مواقعی که خواستم از امکاناتش استفاده کنم لینک میدم به اینجا
ولی خب اسباب کشی کردیم رفت

Wednesday, March 5, 2008

حتی شما دوست عزیز

بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند 86
شهرک نفت به سه راه فرودگاه
مدت: حدود 5 دقیقه
پراید سفید رنگ

من تنها مسافرش بودم وقتی سوار شدم. جلو نشستم
راننده پیرمردی حدودا 65 ساله بود با موهای کاملا سفید و ته ریش. و سبیلی تقریبا پرپشت تر. یک عرق چین هم روی سرش بود. به شکل و شمایلش می خورد دو سه باری مکه رفته باشد و خلاصه از اینهایی بود که آدم هوس می کند به او بگوید حاجی
تا نشستم چیزی توجهم را جلب کرد.یک رادیو سی دی"جی وی سی" . قدیمی نبود زیاد اما توی مدلهای جدید هم نمی تونیم پیداش کنیم. با خودم گفتم حتما با پسرش با هم با این ماشین کار می کنند. همین جور که داشتیم می رفتیم پیرمرد ضبط رو روشن کرد. پیش خودم گفتم لابد می خواهد رادیو گوش کند. و ناگهان صدای یک خواننده آن هم از نوع 2007 آن هم از نوع زن
نتیجه اخلاقی: هر لحظه انتظار هر اتفاقی را در این دنیا داشته باشید. حتی شما دوست عزیز
فعلا هم به پیشنهاد یکی از وبلاگ نویسان مشهور، اسم این بخش رو برداشت آزاد می گذارم تا یه چیزی به ذهنم برسه.اگه برسه

Monday, March 3, 2008

تاکسی ایده ساز

امروز یهو یه فکری به ذهنم زد.

دیدم که من چقدر از وقتم رو توی تاکسی صرف میکنم. البته معمولا مجله میخونم یا اگه توی تعطیلات باشه کتابی همراه خودم
دارم. اما خب همیشه ی خدا که آدم حس این کارا رو نداره


حساب کردم که روزهایی که کلاس دارم تا برم و برگردم اگه نخوام جای دیگه برم حداقل 6 بار سوار تاکسی میشم. (فکر نکنیدبچه مایه دارم که با اتوبوس نمیرم ها! توی اون مسیر اتوبوس نیست.) خلاصه اگر هر بار که توی یه تاکسی هستم یه یادداشت چند جمله ای همون جا بنویسم. ممکنه چیز با حالی از آب دربیاد .مثلا در مورد آدمای مختلفی که دیدم یا اتفاقاتی که توی تاکسی میفته به عنوان یه جامعه کوچک با تنوع زیستی بالا! امیدوارم کار به تنبل بازی و امروز و فردا نکشه و انجامش بدم.

شاید هم توی وبلاگ بزنم اگر نوشتم

Saturday, February 16, 2008

پنجره را

درد را

آیینه را

یک بغل آواز مرا

مه را

زمزمه را

عروس شبهای مرا

دل را

پنجره را

تلالو خورشید را

کاش کسی می فهمید

...

کاش کسی می فهمید

نه همه اسرارم

یک ذره ی دنیایم

زبانم از حسرت سلامی به دوستی خشکید

و گوشهایم پر از حشوهای این و آن

چشم انتظار معنایی است

پلک هایم روی هم رفته و چشم هایم انصراف داده اند

تا کمی سکوت، تجربه کنند

26 بهمن 86

Thursday, January 31, 2008

کدوم لاستیک پنچر شد؟

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند وعلت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.»..... استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند.... آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند..... سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: كدام لاستيك پنچر شده بود....؟!!! ؟

Sunday, January 27, 2008

همه مسجدا بستن

امروز داشتم بعد از امتحان برمی گشتم یادم افتاد نماز عصرم رو نخوندم. رفتم توی خیابون امام موسی صدر . یه مسجد اونجا بود. رفتم که برم داخل و در ناگهان در بسته... . این بود که چند باری در زدم فایده نداشت. دیدم یه در کوچیک و محقر دیگه کنار در بزرگه مسجده. گفتم حتما اینجا خونه ی مستخدمه! در رو زدم. نتیجه ای نگرفتم
رفتم دو قدم پایین تر از کیوسک سوال کنم. یه جوون تقریبا 23 ساله بود گفتم آقا ببخشید خونه مستخدم مسجد همینه؟ گفت در رو باز نمیکنه. گفتم میدونم میپرسم اینجاست؟ گفت میخوای بری دستشویی؟ گفتم نه آقا جان میخوام نماز بخونم. جوابی نداد و من پشیمون برگشتم که چرا اصلا اومدم از این بپرسم. به در زدن ادامه دادم تا اینکه یه دختر بچه ی 4،5 ساله در رو باز کرد و در حالیکه دستش به زحمت به دستگیره ی در می رسید با نگاهش سلام کرد و من هم سلام کردم گفتم بابات خونه س؟ گفت آره گفتم میگی بیاد. خلاصه بعد از چند دقیقه یکی گفت آقا بفرمایید؟ دیدم یکی از سرش رو از پنجره ی بالا در آورده و منتظر جواب منه. گفتم سلام آقا من نماز عصرم رو نخوندم میشه در مسجد رو باز کنید بیام داخل؟ گفت صاحبش نیست(!!!) گفتم آخه نمازم مونده ممکنه تا بخوام برسم خونه قضا شه. گفت الان زوده در رو باز کنیم تازه الان همه مسجدا بستن. سرم رو انداختم پایین و داشتم بدون هیچ حرفی می رفتم که گفتم ممنون. واقعا نمی تونستم اونجا بمونم.احساس می کردم تمام مولکولهای هوا دارن به بدنم نیش میزنن و چقدر هوا گرم شده بود توی سیاهی زمستون. بالاخره یه جایی پیدا کردم تا نماز رو خوندم هرچند مسجد نبود

Tuesday, January 15, 2008

شما بیعت می کنی؟

درود بر رسول
رسولی که در بدر آب را و همچنین رحمت را از اسیران کفر دریغ نکرد و سپیدی آورد بر سیاهی زمان

سلام بر علی
که در جواب هدیه اش عدالت، ضربت شمشیری پیشکشش کردند و همای رحمت زمان را ...

سلام بر فاطمه
که جرمش، دختری رسول خدا بود و مراسم قدردانی اش تنها یک سیلی نبود.
که وقتی سخنان پدر را میان زبانه های آتش می دید، سیلی چه بی درد بود!


سلام بر حسن
مرد تنهای دین که قلبش پر از خراشهای تیغ خیانت بود.
سلحشوری که دست بیعتش در انتظار پیمانی استوار، خشکید!
و اگر برادرش 72 یاور داشت اما، او تنهای تنهای تنها بود.

سلام بر حسین
که عین منجی بود اما، چشمان همه را خواب برده بود و دلها همه سنگ و شکم ها پر ازحرام بود. جای ثواب و ناصواب تعویض شده بود و ظلم را قربه الی الله انجام میدادند و با وضو دروغ می گفتند و ...



و حال...
ما مانده ایم و رحمت زمانه...
ما مانده ایم و عدل زمانه...
ما مانده ایم و احیاگر دین...
و مامانده ایم و دستی که در انتظار پیمان ماست
تا بار دیگر حسین را به نمایش بگذارد

و من تنها می مانم با سوالی در ذهن که به راستی با مولایمان چه خواهیم کرد؟